تبليغاتX
به لبخند خدا نگاه کن
روزها مانند حباب هایی اند که بر سطح شبی بی انتها ظاهر میشوند
 زیر درختانی که هیچ وقت نفهمیدیم نامشان چه بود...

زير درختهايي نشسته ام كه حتي نميدانم نامشان چيست.دارند لابد قبض روح ميشوند و دانه دانه برگهاشان را به سوگ مينشينند.برگهايي كه مي ريزند و يكيشان مي افتد روي دفترم.نارنجي است.لابد روزي كه جوانه زده بوده كنار پنجره اطاقم صداي دعواي آقا و خانم همسايه را شنيده و صداي ژسر پنج ساله شان را كه داشته پشت در اطاق گريه مي كرده و به مادرش مي گفته كه مداد نارنجي اش گم شده و بايد براي فردا نقاشي پاييز بكشد و نمي داند برگها را چكار كند.

و جوانه كوچك ياد پاييز افتاده بود تعريف درخت كناري از پاييز كه برگها ميميرند و دلش كه لرزيده بود.با خودش گفته بود چرا پسرك از زرد استفاده نمي كند نمي دانسته پسرك از زرد بدش مي آيد و آن رنگ زردي كه يكبار ريخته بود كف اطاقش و آن بوي لعنتي كه تا يكماه نرفته بود.

سطل رنگي كه نقاش يادش رفته بود از كف اطاق بردارد و پسرك كه دويده بود توي اطاق و پايش كه خورده بود به سطل رنگ.

و نقاش كه در راه برگشت درست سر سومين چهارراه يادش افتاده بود كه سطل را جا گذاشته.خواسته بود بيخيال شود و برود خانه،امايادش افتاده بود كه سطل را فردا نياز دارد.خيابان يكطرفه را خواسته بود كه دور بزند كه تصادف كرده بود و موتورش اسقاط شده بود و خودش راهي بيمارستان و گوشي اش كه كف اطاق داشت زنگ مي خورد.موبايل را كه رسانده بودند به دختر كوچكش و دلش براي پدرش تنگ شده بود و موبايل كه دوباره زنگ خورده بود و مادر دخترك كه جواب داده بود نقاش بيمارستان و سطل رنگ فعلا بماند خانه ي آنها.

زن به شوهرش اصرار كرده بود كه بروند بيمارستان و نقاش را ببينند و مرد كه گفته بود لازم نيست و نقاش حواس پرت ارزش احوالپرسي ندارد و زن كه تنها رفته بود و حالا كه برگشته بود و با مرد،توي اطاق دعوايش شده بود كه چرا رفته!

و پسرك كه پشت در داشت گريه مي كرد و براي نقاشي پاييز مداد نارنجي مي خواست و برگ،وحشتزده داشت مي روييد و فكرش به رنگ نارنجي بود و حالا كه خودش نارنجي شده بود،بدون اينكه فكري بتواند بكند افتاده بود روي دفتر سيمي من،و من كه هنوز اينجا نشسته ام،زير درخت هايي كه هنوز هم نمي دانم نامشان چيست...

|+| نوشته شده توسط بی نام و قابل انتقال به غیر در بیست و چهارم آذر 1388  |
 
 
بالا